487اعيان و اشراف حواريان، علماى مسيح و نيز صدها نفر از بزرگان دربار، حضور داشتند. قيصر در صدر مجلس، بر تختى مرصّع از طلا نشسته و كنار خود تختى براى عروس و داماد، گذاشته بود. هنگامى كه عالم بزرگ نصرانى، شروع كرد به خواندن مقدمات خطبه عقد، ناگاه محل نشستن داماد به هم ريخت و او از تخت به زمين افتاد؛ بهگونهاى كه بيهوش شد.
رخداد عجيبى بود. رنگ از رخسار قيصر و حاضران پريد. مليكا نيز بسيار متعجب و به شدت مضطرب شد. ازاينرو بنابر صلاحديد بزرگ نصارا، آن مجلس به زمان ديگرى موكول شد. 1
ماجراى آن روز، سخت افكار مليكا را به خود مشغول كرد. او از همان ابتدا به اين ازدواج، بىميل و به داماد، بىعلاقه بود؛ تا اينكه خواب عجيبى ديد. وى خواب و رؤياى خود را اينچنين بيان كرده است:
آن شب، در خواب ديدم كه حضرت مسيح(ع) و شمعون بن حمّون الصّفا و جمعى از حواريان، در كاخ قيصر اجتماع كردهاند. آنها در همان مكانى كه تخت بر آن قرار داشت، منبرى از نور كه بلندى آن به آسمان مىرسيد، نصب نمودند. در آن حال، شخصى با هيبت و وقار بسيار، درحالىكه چهرهاش چون نور ماه مىدرخشيد، وارد شد و به دنبال او، جمعى همانند وى، با چهرههاى بسيار زيبا در آن مجلس، حضور يافتند. در رؤيا به من فهماندند كه وى پيامبر آخرالزمان، يعنى محمد(ص) و آن همراهان نورانى، اهلبيت طاهر او مىباشند.
حضرت مسيح و همراهانش، به استقبال ايشان رفتند و مقابل آنها، خضوع كردند. پيامبر اسلام بعد از لحظاتى، به حضرت مسيح رو كرد و فرمود: «اى روحالله! آمدهام كه از وصى تو، يعنى شمعون، دخترش مليكا را براى اين فرزندم (درحالىكه اشاره به يكى از اختران نيكنظر پيرامونش مىنمود) خواستگارى كنم». در آن حال، به