482حكيمه مىگويد: «امام هادى(ع) درگذشت و ابومحمد، بر جاى پدر نشست و من هم چنانكه به ديدار پدرش مىرفتم، به ديدار او نيز مىرفتم. يك روز، نرجس آمد تا كفش مرا بر گيرد و گفت: «اى بانوى من! كفش خود را به من ده»! 1 گفتم: «بلكه تو سرور و بانوى منى. به خدا سوگند كه كفش خود را به تو نمىدهم تا آن را برگيرى و اجازه نمىدهم كه مرا خدمت كنى. بلكه من به روى چشم، تو را خدمت مىكنم».
ابومحمد(ع)، اين سخن را شنيد و گفت: «اى عمه! خدا به تو جزاى خير دهد». تا هنگام غروب آفتاب، نزد امام نشستم. سپس به كنيزم گفتم كه لباسم را بياور تا بازگردم! امام فرمود: «خير، اى عمه جان! امشب نزد ما باش كه امشب آن مولودى را كه نزد خداى تعالى، گرامى است و خداوند به واسطه او، زمين را پس از مردنش زنده مىكند، متولد مىشود». گفتم: «اى سرورم! از چه كسى متولد مىشود؟! من در نرجس، آثار باردارى نمىبينم». فرمود: «از همان نرجس؛ نه از ديگرى». حكيمه مىگويد: به نزد او رفتم. آثار باردارى در او نديدم. به نزد امام برگشتم و به وى گزارش دادم. تبسمى فرمود و گفت: «در هنگام فجر، آثار باردارى برايت نمودار خواهد گرديد؛ زيرا مَثَل او مَثَل مادر موسى(ع) است كه آثار باردارى در او، ظاهر نگرديد و كسى تا وقت ولادتش، از آن آگاه نشد؛ زيرا فرعون در جستوجوى موسى، شكم زنان باردار را مىشكافت و اين، نظير موسى(ع) است».
حكيمه مىگويد: «به نزد نرجس بازگشتم و گفتار امام را بدو گفتم و از حالش پرسيدم». گفت: «اى بانوى من! چيزى نيست. حالم خوب است». حكيمه مىگويد: «تا طلوع فجر، مراقب او بودم و او پيش روى من، خوابيده بود و از اين پهلو به آن پهلو نمىرفت تا چون آخر شب و هنگام طلوع فجر رسيد، هراسان از جا جست 2