146
3. عمر بن خطاب و بقيع
جانشين واقعى پيامبر(ص)
يعقوبى از ابنعباس نقل كرده است كه گفت:
پاسى از شب گذشته بود كه عمر بن خطاب در خانهام را زد و گفت: «بيا براى محافظت از مدينه و اطراف آن گشتى بزنيم». پذيرفتم و به راه افتاديم. عمر پا برهنه بود و تازيانهاش را بر دوش انداخته بود. به بقيع رسيديم. آنجا روى زمين دراز كشيد و پيوسته با دست، به كف پايش مىزد و آه مىكشيد.
گفتم: «اى اميرمؤمنان! قضيه چيست؟ چه چيزى شما را به اينجا كشاند؟» گفت: «فرمان خدا، اى ابنعباس»! گفتم: «بگويم در دلت چه مىگذرد»؟ گفت: «هرچه مىخواهى بگو كه تو خوب سخن مىگويى». گفتم: «به خلافت و جانشين پس از خودت فكر مىكردى»! گفت: «درست گفتى»! گفتم: «نظرت درباره عبدالرحمان بن عوف چيست»؟ گفت: «او فرد بخيلى است و خلافت شايسته انسانى بخشنده و در عين حال، به دور از اسراف است». گفتم: «سعد بن ابىوقاص چطور»؟ گفت: «مؤمن ضعيفى است»! گفتم: «طلحة بن عبدالله»؟ گفت: «او به دنبال ستايش ديگران و زندگى مرفه است. اگر هم انفاقى مىكند براى آن است كه به مال ديگرى برسد و او بسيار خودپسند است». گفتم: «زبير بن عوام چه؟ او كه جنگاور اسلام است». گفت: «او يك روز انسان است، يك روز شيطان. او صبح تا ظهر مشغول چانهزدن و تجارت است تا جايىكه نماز [جماعت] او از دست مىرود». گفتم: «عثمان بن عفان چطور»؟ گفت: «او اگر به خلافت برسد،