147فرزند ابىمعيط و بنىاميه را بر دوش مردم سوار مىكند و اموال بيتالمال را به آنها مىبخشد. به خدا سوگند! او اگر خليفه شود، چنين خواهد كرد و وقتى چنين شد، مردم عرب بر او هجوم خواهند آورد و در خانهاش او را خواهند كشت». عمر لحظاتى سكوت كرد و سپس گفت: «ادامه بده ابنعباس. آيا فكر مىكنى رفيقتان على((ع)) جايگاهى دارد»؟! گفتم: «آيا على سزاوار نيست؟! با آن همه فضل و دانش و سابقه در اسلام و خويشاوندىاش با پيامبر»؟! گفت: «به خدا سوگند! همانطور است كه مىگويى. اگر او خليفه شود، مردم را به راهى روشن آورد. اما چند ويژگى دارد: اهل شوخى است، خودرأى است و با مردم قاطع است؛ گذشته از اينكه سن او كم است»! گفتم: «اى اميرمؤمنان! چرا در جنگ خندق كه به نبرد با عمرو بن عبدود رفت، نگفتيد كم سن و سال است؟! درحالىكه در آنجا پهلوانان جا زدند و پيشكسوتان از او عقب ماندند! و چرا در جنگ بدر زمانى كه همسالان او مخفى مىشدند، اين سخن را نگفتيد وكسى در اسلام آوردن بر او سبقت نگرفت؛ آنگاه كه مردم عرب و قريش حق شما را ادا مىكرد (سخت با شما مبارزه مىكرد)»! گفت: «حق با توست. ولى آيا مىخواهى مثل همان روزى كه پدرت (عباس) و على نزد ابوبكر رفتند با من نيز اينگونه رفتار كنى»؟! ابنعباس مىگويد: «مايل نبودم او را عصبانى كنم. پس سكوت كردم». عمر گفت: «به خدا قسم اى ابنعباس! پسرعمويت على(ع) از همه مردم به خلافت شايستهتر است. ولى قريش تحمل او را ندارد؛ زيرا اگر به خلافت برسد، آنها را بر مدار حق اداره مىكند و فرقى قائل نمىشود. پس هرگاه چنين كند، بيعت او را خواهند شكست و با او نبرد خواهند كرد». 1