130چه شده است»؟! پس زمين از لرزش افتاد و حضرت فرمود: «حبيبم رسول خدا(ص) راست مىگفت. او مرا از اين ماجرا و اجتماع مردم در اين روز آگاه كرده بود». 1
در روايتى ديگر چنين آمده است:
در عهد عمر بن خطاب، بقيع را زمينلرزهاى فراگرفت. مردم مدينه به هراس افتادند و ناله و شيون كردند. عمر و اصحاب رسول خدا(ص) دست به دعا برداشتند. اما بر شدت زمينلرزه افزوده شد تا جايى كه به ديوارهاى مدينه رسيد.
مردم تصميم گرفتند تا شهر را ترك كنند.در اين هنگام، عمر، على بن ابىطالب(ع) را خواست و به او گفت: «اى ابوالحسن! وضعيت بقيع و زمينلرزهاش را نمىبينى كه چطور به ديوارهاى شهر (مدينه) رسيده است و مردم قصد كوچيدن از آن را دارند»؟!
على(ع) فرمود: «يكصد نفر از اصحاب پيامبر خدا(ص) را كه در بدر حاضر بودهاند، بياوريد». سپس از ميان آنها ده نفر را برگزيد و پشت سر خود قرار داد. نود نفر ديگر را هم پشت سر آن ده نفر قرار داد. كسى در مدينه باقى نماند؛ جز آنكه به بقيع آمد. پس على(ع)، ابوذر، سلمان، مقداد و عمار را خواست و به آنها گفت: «جلوى من حركت كنيد». وقتى به وسط بقيع رسيد، مردم دورش حلقه زده بودند. سپس با پاى خود ضربهاى به زمين زد و سه بار فرمود: «تو را چه شده است»؟!
بلافاصله زمين از لرزش افتاد. آنگاه فرمود: «خدا و پيامبرش راست گفتند. پيامبر خدا(ص) مرا از اين حادثه و اين روز و اين ساعت و نيز گرد آمدن مردم