62براى ارضاى نفس خود با آن دو نجنگيد. پس خداوند زمين را به ميراث به او سپرد و مملكت را مسخر او كرد و سرانجام پرهيزگاران را نصيبش فرمود».
آنگاه اشعث بن قيس برخاست و خدا را ستود و بر او ستايش كرد و گفت: «اى مردم همانا امير مؤمنان عثمان، مرا به ولايت آذربايجان گماشت. پس از آن خود هلاك شد و ولايت همچنان در دست من ماند. و مردم با على(ع) بيعت كردند. اينك ما همچنانكه از سلف او فرمان مىبرديم، از او فرمانبرداريم. و ماجراى او با طلحه و زبير [نيز] به آگاهى شما رسيده است و على(ع) بر آنچه از ما و شما نهان مانده، امين است».
چون به خانه آمد يارانش را فرا خواند و گفت: «به راستى، نامه على(ع) مرا هراسان ساخته. او مال آذربايجان را بىگمان از من باز خواهد گرفت و من بايد به معاويه بپيوندم». يارانش گفتند: «مرگ براى تو ازين بهتر باشد! آيا سرزمين و خاندان خود را رها مىكنى و ريزهخوار مردم شام مىشوى؟!» وى از اين سرزنش شرمگين شد و به راه افتاد تا حضور على(ع) رسيد. و سَكونى شاعر 1كه ترس داشت اشعث به معاويه بپيوندد، اشعارى سروده و به اشعث فرستاد؛ از جمله اشعارش اين بيت بود:
وَ انْظُرْ عَلِيّاً إِنَّهُ لَكَ جُنَّةٌ
تَرْشُدْ وَ يَهْدِكَ لِلسَّعَادَة هَادٍ 2