382كه از حقگويى بسى دور است.
8. داورى بر آن مكن كه جز على، ديگرى پيشواى ما گردد؛ چه آن داورى شرى پايدار خواهد بود.
صَلتان عبدى نيز كه در كوفه بود، ابيات زير را به ابوموسى در دومةالجندل فرستاد:
1. لَعَمْرُكَ لَا أَلْفَى مَدَى الدَّهْرِ خَالِعاً
1. به جان تو كه تا زمانه به جاست، به گفته اشعرى يا عمرو به خلع على رضا ندهم.
2. اگر به حق داورى كردند، از آن دو مىپذيريم. وگرنه آن را چون آواى شتربچه ثمود، شوم شماريم.
3. ما سرنوشت روزگار خود را به كف آنان وا نمىنهيم كه اگر چنين كنيم و تن سپاريم، پشت خود را شكستهايم.
4. ولى شرط امر به معروف و نهى از منكر را به تمامى به جاى آريم و بگوييم و البتّه سرانجام كار به دست خداست.
5. امروز نيز بسان ديروز است و ما يا در تنگ آبى سرابگونه يا گرفتار گردابى ژرف به دريا هستيم.
چون مردم شعر صلتان را شنيدند، ضدّ ابوموسى انگيخته شدند و او را كاهل