369چون شيران شرزه مىخروشند.
6. اينك كه جنگ گام به گام به سود او شده و سپاهيان تو از رزم خسته و فرسوده شدهاند، [به عفريت جنگ] گويى باز گرد؟
6. چون جنگ در آمد از همان آغاز به نيرو در رسيد و چون به درازا كشيد و در ايستاد، ديگر هيچ پايدارى در برابرش نشايد.
7. بزرگوارىهاى ويژه ابوالحسن (على) ناشناخته نيست و بدىهاى تو نيز از خاطرهها زدوده نشده.
8. سخنى بىمايه و سستپايه و [كلامى بىمعنا و] برگ و ريشه گسيخته به او گفتى.
9. كه شام را به خودمختارى تو، پسر هند، با اين تبهكارىها و كجانديشىها، واگذارد!
10. اگر آن را به تو وانهد، چيرگى و عزّتى در نيفزايى و اگر پاسخت گويد، طرفى فزونتر بر نبندى.
11. تو بدين رأى سست و ناهنجار، نه شاخى و نه حتى كمتر از شاخى را نشكستهاى.
چون گفتههاى عمرو به گوش معاويه رسيد، وى را فرا خواند و گفت: «اى عمرو! من مىدانم كه مراد تو از اين سخنان چه باشد؟» گفت: «مرادم چيست؟» گفت: «خواستهاى مرا سسترأى وانمود كنى و على را با آنكه تو را رسوا و مفتضح كرده است، بزرگ دارى». گفت: «اما سسترأى بودن تو، واقعيّتى است كه نيازى به وانمود كردن آن از جانب من نيست. اما اينكه من على را بزرگ مىدارم، تو خود بيش از من بزرگى و بزرگوارى او را مىشناسى. ولى اين حقيقت را پوشيده مىدارى و من آشكارا مىگويم. اما رسوايى من، مردى كه [در ميدان نبرد] با ابوالحسن ديدار كند، رسوا نمىشود.