367چون نامه معاويه به على(ع) رسيد، آن را خواند و گفت: «شگفتا از معاويه و نامهاش». سپس عبيدالله بن ابىرافع، دبير خود را خواند و گفت: به معاويه بنويس: «اما بعد، نامهات به من رسيد. نوشته بودى اگر تو و ما مىدانستيم اين جنگ چه بر سرمان خواهد آورد، درگير پيكار با يكديگر نمىشديم و از اين مصائب كه بر ما و تو وارد آمده، دور مىمانديم. بدانكه اگر من به خاطر ذات الهى هفتاد بار كشته شوم و باز زنده گردم، از سختكوشى براى پروردگار و پيكار با دشمنان خدا دست بر ندارم. اما اينكه گفتى: ما را چندان خرد مانده كه بر گذشته پشيمان شويم، مرا در خرد كاستى نبوده است و بر كرده خود نيز پشيمان نيستم. اما اينكه ديگر بار شام را درخواست كردى، من چيزى را كه ديروز از تو منع داشتم، امروز نيز به تو نخواهم داد. اما يكسان بودن ما در بيم و اميد، تو در عالم شك خود از من در عالم يقين خويش استوارتر نيستى و دلبستگى شاميان به دنيا مشتاقانهتر از علاقه عراقيان به آخرت نيست. اما اينكه گفتى: ما فرزندان عبدمناف هستيم و بر يكديگر فضلى نداريم، به جان خودم، درست است كه ما پسران يك پدريم، ولى اميه چون هاشم، و حرب چون عبدالمطّلب، و ابوسفيان چون ابوطالب نباشند و مهاجر، به اسير آزادشده جنگى نماند و حقدار را به بىحق شباهتى نباشد. و افزون بر اين، فضل نبوّت به دست ما و از آن ماست كه بدان وسيله چيرهدست را خوار و خوار را ارجدار مىكنيم. والسلام.»
چون نامه على(ع) به معاويه رسيد، چند روز آن را از عمرو بن عاص پوشيده نگاه داشت. سپس وى را خواست و آن نامه را برايش خواند. عمرو او را سرزنش كرد. سپس در شعرى اشاره به معاويه چنين سرود: