309سپس با زبان شعر مطالبى را براى معاويه فرستاد كه در بخش دوم شماره 20 بحث حقانيت على(ع) گذشت. آن اشعار با اين بيت آغاز مىشد:
معاوي داؤك الدّاء العياء
فليس لما تجيء به دواء 1
معاوية بن ابوسفيان، در ادامه فعاليت تخريبى خود عليه على(ع) و پس از نااميدى از همراه شدن عبدالله بن عمر، سراغ برادرش عبيدالله رفت و از او براى بيعت و يارى خويش دعوت كرد و او را به شام فرا خواند. چون عبيدالله بن عمربن خطاب در شام نزد معاويه آمد، معاويه به او گفت: «به على دشنام گوى و گواهى ده كه به راستى او عثمان را كشته است». وى گفت: «چون ديدم مردم سخن مرا [بىچون و چرا] باور مىكنند، خوش نداشتم [و روا ندانستم] ضد مردى كه عثمان را نكشته است، گواهى قطعى دهم. [ازاينرو چيزى نگفتم]». هنگامى كه معاويه با جواب منفى عبيدالله بن عمر روبهرو شد، او را از خود راند و در حقش توهين كرد و وى را فاسق خواند. عبيدالله بن عمر در جواب معاويه اشعار ذيل را سرود:
1. مُعَاوِيَّ لَمْ أَخْرُصْ بِخُطْبَةِ خَاطِبٍ