2925. به گفته [بىپايه] مردانى كه از پيشوايان و آگاهان نبودهاند، [اعتماد كردى] و نه به گفته زمرهاى كه آنچه را به عيان ديده باشند به تو باز گويند؟
6. سخن آن گروه كه خود غايب بودهاند، چه ارزشى دارد كه پنهانى تيرى [به بدخواهى] افكندند و به چاه فريب و غرور در افتادند.
7. و اين واقعيت را ناديده مىگيرى كه به راستى مردم شادمانه و با علاقهمندى عهد و پيمان خود را به على سپردند.
8. اگر گفته شود: شخصى را كه همتاى او باشد، براى رهبرى بياوريد، هرگز همتايى براى او نشان نتوانند داد.
9. شايد تو، از سر شقاوت، فردا به جنگ با او برخيزى. شرحبيل، آنچه تو در سر دارى و بدان دست يازيدهاى [گناهى] كوچك نيست.
7. در بحث شجاعت على(ع) در جنگ صفين گذشت كه عَدِى بْنُ حَاتِم به ايشان پيشنهاد كرد كه خُفاف بن عبدالله به سوى شام عازم است؛ بهتر است با معاويه ديدار كند. امام سخن عَدِى را پذيرفتند. وى نزد پسرعموى خود، حابس ابن سعد در شام آمد كه خواجه و بزرگ قبيله طى بود. خُفاف به حابس باز گفت كه خود شاهد ماجراى عثمان در مدينه بوده و بعد با على(ع) رهسپار كوفه شده است. با هم نزد معاويه رفتند، معاويه به او گفت: «از ماجراى عثمان حكايت كن». خُفاف گفت: «مكشوح بن عَدِيس محاصرهاش كرد و حُكَيم ابن جِبِلَّه محكومش ساخت و محمد بن ابىبكر و عمّار بن ياسر يكى پس از ديگرى گريبانش را گرفتند و تنها سه كس به ريختن خونش پرداختند: عَدِى بن حاتم، اشتر نَخَعى و عمرو بن حَمِقِ، و دو مرد در كارش پافشارى كردند: طلحه و زبير، و برىترين [و بر كنارترين] مردم در ماجراى او، على(ع) بود». گفت: «سپس چه