2372. تو از حكومت بر مؤمنان و ادعاى خلافت دور هستى.
3. تو به اندازه ذرهاى در حكومت حقى ندارى و قبل از تو اجدادت هم، چنين حقى نداشتند.
4. اى معاويه! چه نسبتى مىتواند ميان تو و على باشد؟! على چون شمشيرى [بُرّان] است و تو بمانند داسى كُند.
5. على كه چون ستاره آسمان است كجا و تو كه چون ريگى بيش نيستى كجا؟!
6. اى معاويه! اگر تو در امر حكومت به آرزويت رسيدى، به خاطر آن بود كه به گردن خود زنگوله رسوايى آويختم [و آگاه باش كه در گردن من زنگولهاى است كه اگر گردنم را تكان بدهم، زنگوله به صدا در خواهد آمد].
سعد بن ابىوقاص نيز خطاب به معاويه گفته است: «اگر من در امور سياست دخالت مىكردم، حتماً جانب على را مىگرفتم؛ چراكه يك روز با او بودن برابر است به يك عمر زندگى با تو؛ زيرا آنچه ما داشتيم، در على نيز بود ولى آنچه او داشت در ما نبود». آنگاه در جواب درخواست معاويه اين اشعار را سرود:
1. مُعَاوِيَّ دَاؤُكَ الدَّاءُ الْعَيَاءُ