238
7. وَ قُلْتُ لَهُ أَعْطِنِي سَيْفاً بَصِيراً
1. اى معاويه! درد تو بيمارى سختى است و آنچه به عنوان علاج درد خود انديشيده و آوردهاى، درمانش نباشد.
2. اى پسر هند! اينك در من طمع كردى؛ طمع بيجا مكن و دل خوش مدار كه اميدت بر باد رفته است.
3. آنچه امروز بدان گرفتار آمدى بر گردن خود توست و آنچه از چون منى تو را بسنده است، همان امتناع من است.
4. دنيا براى هيچ جاندارى نپايد و هيچ جاندارى را در آن بقايى نباشد.
5. آنچه شادى و سرور در آن است، همه فريب و غرور است و جمله متاع آن در معرض تندباد نابودى است.
6. آيا [با آنكه] ابوالحسن على مرا مىخواند و من چنانكه او مىخواهد پاسخش ندادهام.
7. و به او گفتم مرا شمشيرى برّان بده كه خود، دشمن را از دوست باز شناسد! (رواست كه دعوت تو را پذيرم)؟
8. به راستى كوچكترين بدى و شر نيز بزرگ است و تحمل مسئوليت خونريزى بر پشت آدمى بس گران مىآيد.
9. آيا طمع به كسى بستهاى كه حتى دعوت على را نپذيرفت و [از اين رهگذر]