150ز) ابوسعيد خدرى گفت: پيامبر خدا(ص) وقتى كه عمر بن خطاب را به سوى خيبر فرستاد و او با كسانى كه با او بودند شكست خورد و به سوى رسول خدا(ص) برگشتند، پيامبر همان شب را درحالىكه اندوهناك بود به روز آورد. هنگامى كه صبح شد به سوى مردم بيرون آمد و فرمود: «البته عَلَم را به مردى مىدهم كه خدا و پيامبرش را دوست مىدارد و خدا و پيامبرش او را دوست مىدارند و هرگز فراركننده نيست...». پس جميع مهاجران و انصار حاضر گرديدند و رسول خدا(ص) چون على(ع) را آنجا نيافت، فرمود: «على كجا است؟» گفتند: «اى پيامبر خدا، على(ع) به درد چشم مبتلاست». پيامبر(ص)، ابوذر و سلمان را به دنبال او فرستاد. پس على(ع) را كه قدرت بر باز كردن چشم نداشت، به پيش پيامبر(ص) آوردند». بعد فرمود: «خدايا از او درد چشم را دور كن و گرمى و سردى را ببر و بر دشمن چيره گردان و به او پيروزى ده؛ زيرا او بنده توست و تو و پيامبرت را دوست مىدارد و هرگز فراركننده نيست». بعد عَلَم را به او داد.
حسان بن ثابت از پيامبر خدا(ص) اجازه خواست و اين اشعار را در اين موضوع گفت:
1.وَ كانَ عَلِيٌّ أرمَدَ العَينِ يَبتَغِي