90قبل از فوت او خوابى دربارهاش ديدم كه به اين شرح است. در ظهر سيزده رمضان 1011ه.ق خوابيده بودم. به نظرم آمد كه در خانه پدرم در محله بلاط هستم. در حالت خواب و بيدارى، مشاهده كردم كه بزرگان و اشراف مدينه به محضرش رسيدند و او به آنان خيرمقدم مىگويد. داستان ورود آنان را از پدرم پرسيدم. يكى از خدام پدرم گفت: «پدرت قصد كرده است كه دخترش فاطمه را به عقد عمربن خطاب در آورد». از طول عُمرِ عمربن خطاب تعجب كردم و به خودم گفتم مگر مىشود او تا زمان ما باقى مانده باشد؟ مشتاق شدم كه او را ببينم و به خدمتش برسم و از اينكه خداوند اين نعمت طول عمر را به او داده است، جويا شوم. هنگامى كه مىخواستم به طرف آنان بروم، يكى از خدمتكاران گفت: «پدرت كسى را فرستاده و گفته است: خود را براى آمدن نزد ما به سختى نينداز. عقد متعلق به شماست. خودتان آن را در مسجد بخوانيد».
پس همان شب عقد صورت گرفت و حمزة بن محمد براى ازدواج با فاطمه، دخترم به خانهام آمد كه مصادف با 14 رمضان همان سال بود. حمزة بن محمد، هشتم صفر 1013ه.ق در مدينه وفات يافت و از او يك فرزند به نام حسين ماند كه مادرش حجيجه، دختر محمدبن بلوط الوحادى بود. حسين نيز صاحب دو پسر به اسامى محمدشاهين و احمد و سه دختر به نامهاى فاطمه، حجيجه و ساره شد كه مادرشان طالبالزمان، كنيزى از حبشه بود. طالبالزمان را سيد شريف محمد حارثبن حسنبن ابىنمى خريدارى و سپس آزاد كرد. 1