115زمانى كه سلطان حسين نظام شاه وفات يافت، پدرم با فرزندان و مادرانشان به وطنش، مدينه بازگشت. اين اتفاق سال 976ه.ق روى داد. او پس از اقامت كوتاهى در مدينه، دوباره در 992ه.ق به هند بازگشت و با شاه مرتضىبن حسين نظام شاه ديدار كرد و در آنجا ماند و به امور مملكتى رسيدگى مىكرد. تا سلطان مرتضى به حد بلوغ رسيد، او همچنان يكهتاز امور هند بود. همين امر باعث حسادت افرادى به او شد؛ اما او با جديت كامل به كارش مىپرداخت تا اينكه دچار كسالتى شد و عاقبت در چهارشنبه، دهم صفر 998ه.ق در خيبو از اطراف دكن وفات يافت و در همانجا دفن شد. سپس طبق وصيتش، جسدش را به مدينه منتقل كردند و كنار مادرم به خاك سپردند. او هنگام وفات 57 سال داشت.
مادرم - كه خداوند رحمتش كند - با وجود سن كمش و اينكه از خانواده پادشاهان و سلاطين بااقتدار هند بود و با زرق و برق پادشاهى آشنايى داشت و در آنجا نشو و نما يافت، هرگز به آنان تفاخر نمىكرد و وابسته نبود و از آنها دورى مىجست و به زهد و تقوا روى آورده و همچون سالكان و عابدان و اوليا و صلحا، به مسائل معنوى گره خورده بود و به تلاوت قرآن و مطالعه كتب مىپرداخت و پيوسته در ذكر و دعا و نماز و روزه بود. متأسفانه او پس از شش يا هفت روز از تولد برادرم حسين، مرد و در آرامگاه ائمه اربعه بقيع سلام الله عليهم اجمعين دفن شد. 1
سيد ضامنبن شدقم حسينى در تحفة الازهار، به شايستگى از او ياد مىكند و از آنجا كه مطالب آن زياد است، به اختصار بخشهاى مهم آن را ذكر مىكنيم: