78قاتل پدر من است. من تو را به قصاص خون پدرم نمىكشم. ناچارم با نقشهاى، [تو را] از چنگال مأموران منصور نجات دهم و اگر براى نجاتت، به تو رفتار تندى كنم، پوزش مىخواهم».
فرزند هشام موقعى [كه] چنين شنيد، گفت: «آقا، هر جور مىدانى و صلاح مىبينى، براى نجات من انجام بده».
محمد بن زيد(ع) عباى خود را روى فرزند هشام افكند و او را به طرفِ تنها در خروجى مسجد كشاند. نزديك مأموران تفتيش كه رسيد، چند سيلى آبدار به فرزند هشام زد و به رئيس شرطه رو كرد و گفت: «اى ابوالفضل، اين مرد بدجنس شتربان است و شترهايى از او كرايه كردم، براى اينكه به كوفه بروم؛ اما او به من خيانت كرد، شترها را به افسران لشكر خراسان داده و الآن او را گير آوردهام تا نزد قاضى ببرم و در مورد ادعاى خود حقم را بگيرم. لطفاً دو پاسبان را همراه من كن تا او فرار نكند، بلكه او را به محكمه قاضى ببرم».
رئيس شرطه كه محمد بن زيد(ع) و شخصيت او را مىشناخت، تعظيم كرد و گفت: «چشم قربان» و فوراً دو مأمور را در اختيار محمد بن زيد(ع) گذاشت و از مسجد خارج شدند. بين راه كه رسيدند و كاملاً مطمئن شد از مهلكه خارج شدهاند، با صداى بلند به فرزند هشام گفت: «خوب حالا حق مرا