79مىدهى يا نه؟». فرزند هشام هم گفت: «بله، بله من قبول دارم، حق تو را ادا مىكنم».
آنگاه محمد بن زيد(ع) رو به دو پاسبان كرد و گفت: «بسيار خوب، اين مرد حق مرا مىدهد، ديگر احتياجى نيست به قاضى برويم، شما هم برويد».
موقعى كه مأموران رفتند و محمد از اين نقشه جالب نتيجه گرفت، رو به فرزند هشام كرد و گفت: «حالا ديگر خبرى نيست. زود برو جاى امنى و خودت را پنهان كن، والاّ دستگير مىشوى».
فرزند هشام موقعى كه اين فداكارى و گذشت بىنظير را از محمد بن زيد(ع) ديد، از باب سپاسگزارى و تشكر از اين خدمت فرزند زيد، دست در جامه خود برد و آن گوهر گرانبها و قيمتى را كه منصور دوانيقى دنبال آن مىگشت، به محمد بن زيد(ع) داد و اين گوهر، تنها باقىمانده از خزانه هشام، خليفه اموى بود كه به دست پسرش افتاده بود.
اما در گزارش ديگر آمده كه پسر هشام، سر پسر زيد را بوسيد و گفت: «پدر و مادرم به قربانت؛ الله يعلم حيث يجعل رسالته؛ خدا مىداند كه رسالتش را كجا قرار دهد، حقاً كه شما نسل و ذريه پيامبريد». سپس گوهر گرانبهايى از كيسه بيرون آورد و گفت: «لطف كنيد از من بپذيريد».
محمد بن زيد(ع) با لحن محبتآميز به فرزند هشام