77خود اوست؛ وحشت زده اين طرف و آن طرف مىرفت تا پناه و پناهگاهى پيدا كند و بلكه خود را از مهلكه نجات دهد. در بين مردم، ديد جوانى كه آثار كرامت و بزرگوارى از چهره او خوانده مىشود، در گوشهاى از مسجد نشسته؛ وى اين جوان را نمىشناخت. در عين حال بهتر اين ديد كه خود را در پناه او قرار دهد و اتفاقاً اين جوان شكوهمند، محمد، فرزند زيد شهيد(ع) بود و محمد بن زيد(ع) هم فرزند هشام را نمىشناخت.
محمد بن زيد(ع) گفت: «چرا وحشتزده و سرگردانى؟». فرزند هشام گفت: آقا اگر خودم را معرّفى كنم، مرا در پناه خودتان مىگيريد و امان مىدهيد؟». فرزند زيد گفت: «تو در پناه منى و من تو را نجات مىدهم».
محمد بن هشام گفت: «شما خودتان را معرفى كنيد». فرزند زيد گفت: «من محمد بن زيد بن على بن الحسين بن على بن ابىطالب(ع) مىباشم». تا فرزند هشام نام زيد را شنيد و دانست اين جوان فرزند آن شهيد قهرمانى است كه پدرش هشام قاتل اوست، رنگ از چهرهاش پريد و با خود گفت: «ديگر مرگ من قطعى است». او لرزان و گريان از محمد بن زيد تقاضاى عفو و گذشت و كمك مىكرد.
محمد با آرامش و بزرگوارى كه خاص خاندان او بود، گفت: «جوان نترس، من به تو كارى ندارم؛ پدرت،