54و درخواست بخشش داشت تا سرانجام، سر و دست و پاهاى او را بستند و گردن او را زدند. 1 در برخى ديگر از منابع آمده است كه ابوالسرايا به حسن بن سهل گفت: «خدا امير را توفيق دهد، مرا نگه دار». گفت: «خدا مرا زنده نگذارد اگر تو را زنده گذارم»؛ پس فرمان داد تا او را گردن زدند و دو پاره كردند و بر دو پل بغداد به دار آويختند. ولى محمد بن محمد بن زيد(ع) را گواهى داشت و نوازش كرد و به او گفت: «بيمى بر خود راه مده، خدا لعنت كند كسى را كه فريبت داد». 2
محمد نزد مأمون
حسن بن سهل، محمد بن محمد بن زيد شهيد(ع) را به خراسان فرستاد و محمد را نزد مأمون كه در اتاقش نشسته بود وارد كردند. فضل بن سهل فرياد زد: «سرش را برهنه كنيد» و چون سرش را برهنه كردند، مأمون از جوانى او در شگفت شد. آنگاه دستور داد او را به خانهاى بردند و فرش و خادمى براى او فرستاد و او در آنجا تحت نظر بود و پس از گذشت مدت كمى - كه به گفته برخى چهل روز بيش طول نكشيد - شربت زهرى بدو خوراندند و بدين ترتيب، او از دنيا رفت.