161بارى، به يك دلِ مضطرب و پر از خوف و بيم، سوار شديم، حركت به سمت مدينه نموديم. همين كه راه افتاديم، مجدّداً از بالاى كوه مُشرِف به جادّه، صداى شليك تفنگ بلند شد. باز دل رميده حجّاج بيچاره از حال رفت و گفتند: عشيره ديگر[ى] از اعراب هستند، پول مىخواهند.
حضرات مقوّمين و حملهدارها جلو رفتند؛ بعد از ساعتى، پولى دادند، راه افتاديم.
چند قدمى كه رفتيم، باز صداى تفنگ از بالاى يك كوه ديگر بلند شد.
بارى، إلى چهار ساعت از آفتاب رفته، نيمفرسنگ بيشتر طى مسافت نكرديم. سه - چهار نقطه از اطراف جاده كه تمام كوه است، در دو طرف راه به ضرب گلوله پول از ما گرفتند. بعد گفتند: در جلو، يك عشيره بزرگ ديگرى هست كه پول كلّى مىخواهند.
[عزم مجدد بازگشت به مكّه]
مقوّمين و حملهدار به تنگ آمده، قضيه را از براى حجّاج نقل نمودند، گفتند: برمىگرديم به مكّه، ولى شما به ما كاغذى بدهيد كه به ميل خود مراجعت كرديم كه نزد شريف مكّه مسئوليتى از براى مقوّمين نباشد.
حجّاج قبول نمودند، عازم بازگشت شديم. همين كه شترها را به سمت مكّه برگردانيدند [91] صداى ضجّه و شيون از حجّاج بلند شد. صداى يا رسول الله و ناله و گريه در ميان درّه پر شد. به طورى حالت گريه به مردم دست داد كه به جمّالهاى عرب بىانصاف حالت رقّت دست داد و دعا مىكردند.
تقريباً هزار قدمى كه به سمت مكّه مراجعت نموديم، يك مرتبه قافله ايستاد. معلوم شد كه يكى از شيوخ اعراب حربى كه ديروز پول گرفته بود، مطلب را فهميده، آمده جلوى قافله را نگاه داشته كه نمىگذارم برگرديد و يكصد [و] هشتاد ليره از پولهاى