159را تيرباران مىنماييم و چپاول مىكنيم.
يك حالت ثانوى از براى حجّاج پيدا شد. خداوند مىداند به حجّاج چه گذشت! بعضى از حجّاج بىانصاف هم دلشان نمىخواست پول بدهند و حملهدارهاى بىانصاف گفتند: دينارى ما نداريم، خود حجّاج بدهند.
بارى، آقاى آقا سيد حسن، با عده ديگر مشغول جمعآورى ليره شدند و حساب نمودند هر نفرى پنج ليره بدهند و اغلب حجّاج هم ليره نداشتند، روپيه كاغذى داشتند و روپيه هم اعراب حربى برنمىداشتند. هنوز مشغول جمعآورى بودند كه يك مرتبه از بالاى كوهى كه مشرف به حجّاج بود، صداى [88] شليك تفنگ به سمت حجّاج بلند شد. يكمرتبه بيچارهها چنان به هم آمدند كه دست از پا نشناختند و آقاى داداش جستند ميان خيمه به يك حال اضطرابى و آقاى آقا سيد حسن استرآبادى هم خود را انداختند ميان خيمه ما؛ در صورتى كه دوشك خود را جلوى روى خود گرفته كه يعنى خود را از گلوله حفظ نمايد؛ غفلت از اينكه گلوله به دوشك نگاه نمىكند؛ يعنى نه اينكه اين مطلب را نمىداند، مىداند، بلكه اضطراب اين ترتيب را پيش مىآورد. هيچ مسلمانى اين طور گرفتار نشود!
بارى، زنها صداى شيون و ضجّه را بلند نمودند. از قرارى كه نقل كردند، يك زن بيچاره از حجّاج كه بچه شير مىداد، شير او خشك شد. بارى، بعد از چند تير انداختن ساكت شدند و آقايان مشغول جمعآورى ليره. بعد از ساعتى قدرى جمع شد؛ عده[اى] بردند كه مال بعضى از شيوخها را كه كمتر بود، ردّ نمايند؛ آن كلى بماند تا تمام را جمع نمايند.
مجدّداً بيچاره حجّاج، يك حالت غير طبيعى پيدا نمودند و هركس خيالى مىنمود. بعضى خيال فرار كردن داشتند، و بعضى پولهاى خودشان زير خاك دفن نمودند.