142عربستان معمول است [و حتى] اشخاص محترم اعراب هم در قهوهخانه مىروند. و مغرب مراجعت به منزل نموديم. شب بعد از صرف غذا خوابيديم.
صبح يوم پنجشنبه، سوم ذىالقعده از خواب برخاستيم. بعد از صرف چايى، به اتفاق آقاى آقا سيد حسن استرآبادى و جمعى از همسفران و عكّام، از جهت راهنمايى رفتيم به زيارت حضرت حوّا [كه] تقريباً پانصد قدم از بيرون شهر است.
[تكدّى به بهانه زيارتنامهخوانى]
به درگاه كه رسيديم، جمعى از اعراب و زنهاى اعراب جلو آمدند، كفشهاى ما را درآوردند با پاى برهنه داخل شديم. و در صحن مباركشان [71] قبرستان اعراب است و خود قبر در ميان صحن است و شخصى عرب آمد مجبوراً براى ما زيارتى خواند، تمام به غلط. غرضِ او پول گرفتن بود، و بعد از خواندن زيارت، جمعى اعراب دور ما جمع شدند، پول مىخواستند. چاره نداشتيم، الا پول دادن؛ داديم و بعد رفتيم.
از سر [مزار] حضرت حوّا گذشتيم، رسيديم به ماف. بقعه مختصرى بالاى ماف ساخته بودند؛ وارد شديم. جمعى ديگر از اعراب آمدند يك زيارت ديگرى خواندند و پول گرفتند. و در بقعه، دو ركعت نمازى خوانديم، بيرون آمديم، رفتيم به پايين. در آنجا جمعى از طايفه زنهاى اعراب آمدند مطالبه پول نمودند.
بارى، طول قامت حضرت حوّا، تقريباً يكصد [و] سى زرع بود و عرض او كه شبه قبرى است، پنج زرع؛ ولى اگر قامت حضرت حوّا يكصد [و] سى زرع تقريباً باشد، مسلّماً عرض و پهناى او بايد بيشتر باشد. معلوم است در واقع قبر واقعى نيست، شبهقبرى است.
بارى، بيرون آمديم. در جلوى در، در كفشدارها مطالبه پول نمودند، داديم، بيرون