105اساتيد و بزرگان رواياتش و مقايسه اسناد آن با اسناد كتابهاى نسبشناسى برمىآيد، باز هم در مقام استدلال فايده ندارد؛ چرا كه صرف وجود اين يك كتاب -كه بسيارى از راويانش بىنام و نشان هستند و دانشمندان علم رجال و سيرهنويسان، آنها را نمىشناسند - در اثبات يك قضيه و مسئله تاريخى مهم كه اثبات آن نياز به وجود منابع فراوان و شهرت گسترده دارد، كافى نيست.
به هر حال ما به صحت اين نسخه از «اخبار الزينبات» كه حسن قاسم آن را چاپ كرده است، اطمينان نداريم؛ چرا كه ما اين فرد را به جسور بودن در تحريف و دروغپردازى مىشناسيم همچنان كه اصل عبارتهاى قاضى عدوى، ابن طولون و ابن عساكر را تحريف كرد، و ما در مباحث بعدى، خواننده گرامى را از مطالب مربوط به آن مطلع خواهيم كرد.
بر فرض، اين رواياتى كه در «الأخبار الزينبات» آمده، متعلق به عبيدلى باشد، پس چرا خود عبيدلى در كتابهاى ديگر خود همچون «اخبار المدينه» و «كتاب النسب»، آنها را ذكر نكرده است؟ حال آنكه آثار وى بر پژوهشگران و دانشمندان قديم، مخفى نبوده و در حال حاضر نيز، به عنوان منبعى ارزشمند و پربار نزد مؤلفان به حساب مىآيد. كسانى همچون ابوالفرج اصفهانى در «مقاتل الطالبيين»، شيخ شرف عبيدلى در «تهذيب الأنساب»، ابن طقطقى در «النسب الأصيلى» و نسبشناس العمرى در «المجدى»، از وى مطالب بسيارى نقل كردهاند. بيشتر دانشمندان مذكور، زندگىنامه زينب كبرى(عليها السلام) را نوشتهاند؛ اما هيچكدام از آنها، از يحيى بن حسن عبيدلى مطلبى را نقل نكردهاند كه بيانگر اين موضوع باشد كه زينب(عليها السلام)، به مصر رفته و در آنجا درگذشته است.
آيا عجيب نيست كه اين سخن عبيدلى، بيش از هزار سال و اندى مخفى بماند و هيچكس، كوچكترين سخنى در مورد آن نشود، تا اينكه استاد حسن قاسم كه به