198در اينجا موج مىزند و اين حكايت از گستردگى جمعيتى دارد كه در اطراف حرم هستند.
دقايق نفسگيرى را در صف ايستادهايم. كمى كه مىگذرد جوانى بنگلادشى با مهربانى دستش را بر دوشم مىگذارد و به من تكيه مىدهد. احساس عميقى از برادرى به من منتقل مىشود و با وجود اينكه، نوبت او بر من مقدم است، من زودتر مىروم و كاغذها و نوشتههايم را به او مىسپرم. كف محوطه به شدت خيس است. اما خطوط مورب و مربعى شكل كه در كاشى كف تعبيه شده، آبهاى زايد را جمع مىكند و بدين ترتيب، مانع از پريدن آب به پشت سر و شلوار مىشود.
حاجيان بىجا و مكان
داخل محوطه دستشويى پر است از افرادى با قوميتهاى گوناگون بنگلادشى، پاكستانى، عرب، آفريقايى و... . در حال راه رفتن از بين اين جمعيت مشغول نوشتن بودم كه ابراهيم، جوان سى و پنج ساله مصرى كه روى زمين دراز كشيده بود از من مىپرسد چه مىنويسى؟ به زحمت مىگويم سفرنامه. مىپرسم از كجايى؟ مىگويد: «از مصر آمدهام». مىگويم من درباره مصر كتاب نوشتهام؛ «اسلامگرايى در مصر»، داستان «خالد اسلامبولى» و «انور سادات».
مىگويد: «در تهران خيابان بزرگى به اسم خالد اسلامبولى وجود دارد». مىگويم خيلى بزرگ نيست. سادات به شاه جنايتكار ايران پناه داد؛ شاهى كه در حق مردم ايران جنايتهاى بسيارى كرده بود و همچنين پيمان «كمپ ديويد» را با اسرائيل منعقد كرد. به همين دليل، ايرانىها از او ناراحت بودند و هستند. اما خالد اسلامبولى يك بطل و قهرمان است.
مىگويد: «در جنوب مصر همه مخالف دولت هستند. اما در شمال اينطور نيست. من اينجا مشغول كار هستم و مادرم را آوردهام تا به زيارت خانه خدا بيايد».
ابراهيم را به خاطر احترامى كه به مادرش گذاشته مىستايم و از اينكه خود نتوانستم مادرم را به اين زيارت بياورم، احساس شرمندگى مىكنم.