43همچنين براساس اين نظريه، فقط خداوند از وجود حقيقى برخوردار است و ما سوى الله، ظهور، نمود، شأن و وصف او به شمار مىآيند؛ يعنى وجود حق به واسطه وجود منبسط كه به شكل تفصيلى در برگيرنده همه ممكنات است، در مجالى و مظاهر مختلف نمايان شده است. در مقام تمثيل، وجود حق به شخص و وجود ماسوا به سايه آن تشبيه مىشود كه تحقق سايه به وجود شخص وابسته است. 1
با تكيه بر همين مبنا، ملاصدرا همچون عرفا، علت را به تشأن و تجلى تفسير مىكند و فقط واجب الوجود را حقيقى و ما سوىالله را از شئونات، تجليات و ظهورات او مىشمارد و معلول را اعتبارى محض و ظهور علت مىداند. ازاينرو موجودات ديگر، «بود» حق تعالى نيستند، بلكه «نمود» او به شمار مىآيند؛ «هو الحقيقة والباقي شئونه؛ وهو الذات وغيره اسماؤه ونعوته،و هو الاصل وما سواه اطواره وشئونه». 2
با ارجاع علّيت به تشأن و تجلى، توحيد افعالى به اين معنا خواهد بود كه افعال صادره از موجودات را بايد جلوه افعال خدا دانست؛ چنانكه خود موجودات تجلى و ظهور او به شمار مىآيند. بنابراين فاعليت حقيقى، تنها از آن خداوند است و اين عنوان براى غير او زيبنده نيست؛ زيرا فاعل حقيقى، جعل وجود مىكند كه آن هم غيرخداوند كسى ديگر نيست.
پس ملاصدرا به جاى علّيت كه در آن سخن از دو وجود است و به شكلى با يكديگر ارتباط دارند، تجلى را مطرح كرده كه فقط