106و طى يك انقلاب، آنها را سرنگون ساخته و عدالت كمونيستى را حاكم كنند.
در رويكرد ماركسيستى، طبقات بر اساس مالكيت سرمايه تعريف مىشوند. اين روابط مالكيت، به نوبه خود به پيدايش طبقات گوناگون اجتماعى مىانجامند. 1
كسانى كه داراى سرمايهاند، استثمارگر بهشمار مىآيند، و آن عده كه فاقد سرمايهاند، در زمره استثمارشدگان مىباشند؛ ولى طبقه بهرهده تا قبل از آنكه اعضايش به استثمارى كه متحمل مىشوند، وقوف يابند، هيچگونه نقش سياسى خاصى ندارند. در مدل ماركس، طبقات تا زمانى كه در برخوردهاى سياسى همچون گروههايى متشكل شركت نكنند، طبقهاى را تشكيل نمىدهند. بنابراين اگر اين طبقه، از موقعيت خود آگاه شوند، شروع به تدوين اهداف مشترك مىكنند؛ زيرا آنها در اين روند، به صورت توده پراكنده در سراسر كشور به كار مشغول هستند. آنها بهتدريج در كارخانهها دور هم جمع مىشوند و اين وخامت اوضاع را به گوش همه مىرسانند؛ بدين ترتيب، تشكيل اتحاديه مىدهند و مبارزه با بورژوازى را شروع مىكنند. همين امر، موقعيتهاى انقلابى را براى كارگران تقويت مىكند و طبقه حاكم، احساس خطر مىكند و قدرت دولتى، به شيوه سركوبگرانه، وارد ميدان مىشود. كمكم انقلابيان تعدادشان زياد مىشود، اما از ميان آنها تنها طبقه پرولتاريا (كارگر) است