24مرادمان از آن، ذاتى باشد كه وصفى از اوصافش مورد نظر است. مثلاً كلمه عالم - كه يكى از اسما خداى تعالى است - ، اسمى است كه بر «ذات با لحاظ صفت علمش» دلالت مىكند. همين كلمه در عين حال، اسم براى ذاتى است كه از خود آن ذات، جز از مسير صفاتش خبرى نداريم. در اين استعمال، ديگر اسم لفظ نيست، بلكه ذاتى از ذوات است كه وصفى از اوصاف را داراست. 1
صفات و نسبت آن با اسما
صفات، جمع «صفت»، و صفت در مقابل ذات است و اسم معنا مىباشد؛ يعنى از نظر مفهومى مستقل نيست. 2 واژه صفت از «وَصَفَ» اخذ شده 3 و بر معناى لازم دلالت دارد. 4 بنابراين صفت، يعنى علامت و نشانهاى كه يكى از ويژگىهاى موصوف را بيان مىكند؛ مانند علم و جمال كه بيانگر عالم و جميل بودن موصوف است. 5
صفت گاه به معناى مصدر (وصف) استعمال مىشود و گاه به معناى اسم مصدر. با توجه به معناى دوم، بين اسم و صفت تفاوتى نيست؛ زيرا هر دو به معناى علامت و نشانه مسمّا و موصوفاند و تنها تفاوت آنها در عموم و خصوص بودن است. اسم، عام است و شامل هرگونه علامتى مىشود؛ امّا صفت خاص است؛ مثلاً «زيد» اسم است، ولى صفت نيست؛ اما «عالم»، هم اسم است و هم صفت. 6
در تعريفى ديگر، صفت بر معنايى از معانى دلالت مىكند كه ذات، متصف و متلبس