93حقيقى كشانده، به دست نور مىسپرديد».
كاش امروز شاگرد مكتب شما، «مُفضَّل»، كتاب توحيدى را كه شما با نشان دادن آيات الهى در سينهاش نگاشتيد، بر حاكمان و كارگزاران وهابى و تكفيرى مدينه مىخواند تا اينگونه با وقاحت، شيعه را تكفير نمىكردند و آنها را به اتهام شرك، از درگاه شما نمىراندند.
اى گلهاى سرسبد آفرينش! از نشستنم روبهروى مزار غريبتان يكى دو ساعتى گذشته است؛ نمىدانم غم غربت شما با دل بىقرارم چه كرده است كه با وجود بارش بىوقفه، هنوز آسمانش ابرى است؛ ولى حالا مىدانم علاوه بر غم غربت شما، بىتاب گريه بانويى است كه در بقيع، آرام و بىصدا اشك مىريزد و نسيم نواى محزون زمزمههاى او را نه تنها از پشت ديوارهاى بلند بقيع، كه از پس ديوار بلند زمان هم مىتواند در گوش جانم بنشاند. بانويى كه لحظهلحظههاى مدينه، سرشار از خاطرات و غم بىپايان اوست. بانويى كه خالقش، قبل از خلقتش، او را آزمود و وجود مباركش را در برابر تمام مصائب، صبور يافت و غم بىپايانش، اما آنچنان بر گرده مدينه سنگينى مىكند كه اگر بقيع هم نباشد، چهره گرفته و غمگين شهر، يادآور همه مصائب سنگين و صبورى بىنظير اوست.
از دوران كودكى آموختهام كه در كوران غمها و نامرادىها، با گفتن يا زهرا(عليها السلام)، به ديوار غم و اندوه مادر امامت تكيه كنم و دستم را به ديوار بلند صبرش گرفته، در برابر مصائب بايستم. حالا كه كوه غم پيدا نكردن مزارش بر دلم سنگينى مىكند، باز هم بايد اميدوار باشم كه دست صبر و