75يك لحظه سرم را به نزديكترين ستون تكيه مىدهم؛ چشمانم را مىبندم و ناگهان فكرى مثل برق از ذهنم مىگذرد؛ نكند مىخواهند درها را ببندند. با عجله از جا بلند مىشوم و قبل از اينكه خدّام مسجد تذكر بدهند، از همان در كه وارد شدم، خارج مىشوم و خواندن زيارت رسول الله(ص) را به فرصتى ديگر موكول مىكنم.
شايد چند دقيقه بعد بتوانم در گوشهاى در برابر گنبد خضرا روى زمين بنشينم و با دغدغه كمترى زيارتنامه بخوانم. يك عمر زيارت پيغمبر(ص) از بعيد را زمزمه كردهام و حالا مثل اينكه در مدينه هم بايد رسول خدا(ص) را از دور زيارت كنم.
هميشه فكر مىكردم همه غربت اهل بيت(عليهم السلام) را بايد پشت پنجرههاى بقيع جستوجو كنم؛ اما حالا احساس مىكنم رسول خدا(ص) غريبتر از ائمه بقيع، اسيرِ عقايد منحرف وهابيان است.
اينجا نهتنها نگاهت دنبال قبر گمشده دختر پيامبر(ص) مىگردد و داغ ديدار مزار فاطمه(عليها السلام) بر دلت مىماند، بدون اينكه انتظار داشته باشى، داغ ديدار قبر پيامبر(ص) نيز دلت را آتش مىزند.
وقت آمدن به شوق ديدار قبر پيامبر(ص)، دور مسجدالنبى(ص) مىدويدم، به اين اميد كه در كنار قبر مباركش، با همه وجود از او بخواهم براى تحمل غم غربت بقيع، دست دلم را بگيرد؛ غافل از اينكه پروانههاى شوقم در روضه سبز رضوان، در پشت پردهاى ضخيم باز مىمانند و ظرف يكى دو دقيقه، در هواى مسموم استبدادى جاهلى، پاى پرده، بالبالزنان جان مىبازند.