74همه شوق ديدارم در هقهق گريهاى تلخ، همراه قطرههاى اشكى داغ، بر گونههايم مىغلتد؛ غمى سنگين روى قلبم حس مىكنم؛ از شدت بغض، احساس خفگى مىكنم و از اين همه بىرحمى، تمام وجودم به درد مىآيد. تا آنجا كه مىتوانم روى پنجههاى پا بلند مىشوم، به اميد اينكه بخش بيشترى از فضاى پشت پرده را ببينم؛ اما انگار، زن عرب مسئول انتظامات، تحمل اين همه اشتياق را ندارد. با فشار و حالتى توهينآميز به طرف بيرون روضه مىراندم. تازه متوجه مىشوم فرصت دو سه دقيقهاى خواندن نماز را در روضه از دست دادهام.
چند قدم جلوتر، با عجله براى خواندن دو ركعت نماز زيارت قامت مىبندم و با وجود مخالفت شديد زن وهابى، هر طور شده نمازم را مىخوانم و با حسرتى شديد، از لابهلاى پردهها و پاراوانها برمىگردم. پاى هر ستون كه مىرسم، لحظهاى مىايستم و لبهاى خيسشده از اشكم را روى تنه سرد آن مىگذارم و از ته دل مىنالم.
نمىدانم چقدر طول مىكشد تا به نزديك در خروجى مىرسم. چند دقيقهاى روى زمين مىنشينم؛ دلم سخت گرفته و سينه مجروحم محتاج چند لحظه آرامش است. دلم مىخواهد غصه اين ناكامى در ديدار قبر پيامبر(ص) را در گوش تكتك ستونها زمزمه كنم. نگاه اشكآلودم، بىوقفه در ميان ستونها مىگردد و قامت بلند ستونها را از پايين به بالا برانداز مىكند. سكوت و خلوت مسجد، غيرعادى است. آخرين گروههاى زائر هم از روضه رضوان برمىگردند و بدون توقف خارج مىشوند.