111در بازگشت به مدينه، خواستههايت اندك است؛ بيشترشان را در احد جا گذاشتهاى و در عوض، خوفى از عمر گذشته و خوفى از روزها و سالهاى آينده و خوفى از شر شيطان، درونت را به هم مىپيچيد. پياده راه مىافتى؛ به مسجدالنبى(ص) كه مىرسى، گلدستهها همه را به نماز مىخوانند؛ به صبر و صلات و لحظههاى اميد و خدايىشدن. با صداى الله اكبر اذان مغرب، فاصله بين خوف و رجا در يك چشم به هم زدن طى مىشود و بدون واسطه، رودرروى معبود، سفره دلت را باز مىكنى و با چه اميدى او را مىخوانى.
خدايا! سجاده دلم را در قدمگاه پيامبرت(ص) باز مىكنم، پيامبرى كه چند لحظه پيش، پشت سرش از احد به مدينه بازگشتم و چشمانم هنوز از غم سنگينش بارانى است، پيشانيم را بر زمينى مىسايم كه بوى پيامبرت(ص) را مىدهد و بوى پيامبر(ص)، يعنى بوى تو. خدايا! به حق اين بهترين بندهات، لحظهاى مرا به خود وامگذار! خدايا! اين روزها، تمام دنيا برايم خلاصه شده در مسجدالنبى(ص)، بقيع و بينالحرمين و من در اين فاصله مكانى، وجودم را در ظرف زمان گم كرده، گذر زمان را احساس نمىكنم.
در روزهاى با مدينه بودن، هر روز فقط در يك فرصت، در كنار بقيع بىبقعه و بارگاه، همراه مدينه گريستهام و با حسرتى تمامنشدنى به مسجدالنبى(ص) بازگشته و غم محروميتم را براى پيامبر(ص) بازگفتهام؛ اما امشب بعد از نماز جماعت، حال ديگرى دارم؛ از مسجدالنبى(ص) كه