102شايد اگر از قبر «ام البنين» نشانى داشتم و موفق مىشدم از پشت يكى از اين پنجرهها، مزار اين بانوان بزرگوار را ببينم، بهتر مىتوانستم عرض ارادت كنم. پس از دور سلام مىكنم و آرزو مىكنم در ابتداى اين بزرگراه هجرت از خود به خدا، من نيز مانند آنها، در بقيع بىخودى و دورى از خويشتن خويش به آرامش برسم.
شايد آن روزها كه پيامبر(ص)، غمگين و دلشكسته براى آمرزش خفتگان در خاك، به بقيع مىآمد، بر سر اولين مزارى كه درنگ مىكرد، مزار مادر امامت، فاطمه بنت اسد بود؛ همو كه پيامبر خدا(ص)، در هشت سالگى زير بال و پر مهربانيش مأوا گرفت تا غم بىمادرى را زير سايه دستهاى نوازشگرش به فراموشى بسپارد و با رشتهاى محكم از علاقه و محبتى صادقانه، دلش را براى هميشه به او پيوند زند.
از پشت اين پنجره، سنگ بىنام و نشانى كه بر مزار بانوى عشق و ايثار، زائران را به زيارت اين بانوى مجلله مىخواند، در دسترس نگاهم نيست؛ پس حرف دلم را بر شانه لطيف و شكننده لحظههاى سرد بقيع، به حضورش ارزانى مىكنم و در همين حال، زيارتنامه را باز مىكنم و در قالب جملات آن، شهادت مىدهم كه به نيكوترين وجه، كفالت وجود مبارك رسالت را به انجام رساند و در راه حفظ رسول الله(ص)، براى رضاى پروردگارش تلاش كرد؛ نبوت او را تصديق نمود و حالا كه دست نگاهم از مزار پاكش كوتاه است، از پروردگار درخواست مىكنم، سلام مرا به او برساند و بعد از مرگ، در زمره دوستداران او محشورم