56كس آنجا بود، ابن مطيع به سويد بن عبدالرحمن گفته بود، ندا دهد كه سوى ابنمساحق رويد.
ابن مطيع، شبث بن ربعى را در قصر نهاد و خود از قصر خارج شد و در بازار جاى گرفت.
حصيرة بن عبدالله مىگويد: وقتى ابن اشتر با يارانش مىآمدند او را مىديدم. وقتى به حريفان نزديك شد، به ياران خويش گفت: «پياده شويد»، و چون پياده شدند، گفت: «اسبان خويش را به هم نزديك كنيد و با شمشيرهاى كشيده سوى آنها رويد و هراسى به خود راه ندهيد از اينكه شبث ربعى و خاندان عتيبة بن نهاس و خاندان اشعث و خاندان فلان و خاندان يزيد بن حارث و خاندانهاى ديگرى سوى شما آمدهاند».
سپس گفت: «به خدا اگر اينان ضربت شمشير را بچشند، از ابن مطيع بگريزند؛ چنانكه بزغاله از گرگ مىگريزد.» حصيره گويد: او و يارانش را مىديدم كه اسبانشان را به هم نزديك كردند و اشتر پايين قباى خويش را گرفت و بالا برد و زير كمربند سرخ خويش نهاد كه از كناره حلهها درست شده بود و آن را روى قبا محكم كرد، قبا را روى زره پوشيده بود؛ آنگاه به ياران خويش گفت: «عمه و داييم به فدايتان، به آنها حمله بريد». گويد: به خدا، مهلتشان نداد و هزيمتشان كرد كه بر دهانه كوچه به دنبال هم افتادند و ازدحام كردند، ابن اشتر به ابن مساحق رسيد و لگام مركبش را گرفت و شمشير را به طرف او بلند كرد.