70رو، به امام عرض كردند: «ما در آنچه گفته و انجام دادهايم، خواستهايم شما را بيازماييم». امام به آنها فرمود: «دروغ مىگوييد و سخنها را از دل و با عزم و تصميم گفتهايد. جز اينكه مرا غير از آنچه انديشه كرده بودند، يافتيد».
پس از آن، فضل و هشام نزد مأمون رفتند و گفتند: اى اميرالمؤمنين، ما با امام رضا ديدار كرديم و براى اين كه به آنچه درباره تو در دل دارد، آگاه شويم، وى را آزموديم و با او گفتوگو كرديم. مأمون گفت: «موفق باشيد». هنگامى كه اين دو از نزد مأمون رفتند، امام رضا(ع) به ديدار مأمون رفت. چون مجلس از غير آنها خلوت شد، امام سخنان فضل و هشام را به آگاهى مأمون رسانيد و به او تذكر داد كه خود را از تأثيرات آنها نگه دارد. خليفه هنگامى كه سخنان امام(ع) را شنيد، دانست كه راست و درست همان است كه او فرموده است.
اگر اين داستان درست باشد، نمايانگر آن است كه فعاليت سياسى دقيقى، براى به صدا درآوردن زنگ خطر عليه حكومت در جريان بود و فضل مىكوشيد از اين راه براى خود پيروزى به دست آورد و موقعيت خود را كه پس از ولايتعهدى امام(ع) به تدريج تضعيف مىشد، تحكيم بخشد. پيشنهاد او به امام رضا(ع) از دو حال بيرون نيست. يا در اقدام خود، جدى و صادق بوده يا قصد ديگرى داشته و ظاهرسازى مىكرده است. اگر فرض كنيم جدى بوده و راست مىگفته، غرض او از اين پيشنهاد چه بوده است؟ آنچه را مىتوانيم از آن درك و تفسير كنيم، اين است كه فضل با اين اقدام مىخواست امام رضا(ع) را در توطئه بر ضد مأمون و ترور او شريك گرداند تا هنگامى كه خلافت به امام برسد كه ولىعهد است، بتواند زمام حكومت را قبضه كند و سلطه خود را بر دستگاه مستقر سازد. اگر امام در اين هنگام بخواهد از سلطه و نفوذ او جلوگيرى كند، همدستى او را در توطئه قتل مأمون، وسيله تهديد و محكوميت او قرار مىدهد. همچنين ممكن است تصور مىكرده است پس از ترور