69خليفه مىدانستند، محفوظ بدارد. فضل هنگامى كه نظر يكى از ياران خود را درباره مقايسه كار او با آنچه ابومسلم انجام داده بود، پرسيد، با مباهات مىگويد من خلافت را مانند ابومسلم، از قبيلهاى به قبيله ديگر منتقل خواهم كرد تا به مخاطب خود بفهماند همه امور خلافت در دست اوست و هر كارى را كه بخواهد، مىتواند انجام دهد و موضوع ولايتعهدى نيز به اشاره و تدبير او بوده است.
درباره ارتباط فضل با امام رضا(ع) گزارش ديگرى وجود دارد كه بيانگر تسليم خلافت از سوى او به آن حضرت است. در واقع فضل مىكوشيد خلافت را از قبيلهاى به قبيله ديگر منتقل گرداند تا غرور خود را ارضا كند. هدف او اين بود كه نفر دوم پس از ابومسلم باشد كه موفق به كارى همانند او شده است. ازاين رو، به اتفاق هشام بن عمرو نزد امام رضا(ع) رفت و گفت:
اى فرزند پيامبر خدا، آمدهام تا رازى را با تو در ميان گذارم، مجلس را خلوت فرما. پس از آن، سوگندنامهاى را بيرون آورد كه در آن قيد شده بود: شكستن اين قسم موجب عتق و طلاق است. و هيچ چيز كفاره آن نمىشود. سپس او و هشام بن عمرو عرض كردند: ما آمدهايم تا سخن حق و راستى را عرضه بداريم. ما دانستهايم كه حكومت از آن شما و اين حق متعلق به شماست. اى فرزند پيامبر خدا، آنچه به زبان مىگوييم، دلهاى ما نيز بر آن است و اگر جز اين باشد، بايد بردگان خود را آزاد كنيم و زنان خويش را طلاق دهيم و بر من، فضل بن سهل، سى بار حج پياده خانه خدا باشد، اگر مأمون را نكشم و خلافت را براى شما خالص نكنم و حق را به سوى شما باز نگردانم.
امام رضا(ع) به ادامه سخنان آنها گوش نداد و آنها را سرزنش و لعن كرد و فرمود: «شما كفران نعمت كردهايد و ايمنى براى شما نخواهد بود و درخور من نيست به آنچه گفتهايد، خشنود شوم».
هنگامى كه فضل و هشام اين سخنان را شنيدند، دانستند كه خطا كردهاند. ازاين