211خلاف تقيه است؛ چراكه در آن بهصراحت سخن از ذهاب حمره مشرقيه رفته است.
درمقابلِ اين ادعا، مىتوان تعبير «مَسُّوا بِالْمَغْرِبِ قَلِيلاً» در روايت جارود را قرينهاى بر روايت محل بحث دانست؛ به اين معنا كه امام(ع) در نقل قول خود به خطّابيه، بهجاى اينكه عبارت «امرتهم باقامة الصلاة بعد ذهاب الحمرة» بهكار برند، از «مسّوا بالمغرب» استفاده نمودهاند و اين خود قرينه است بر اينكه زوال حمره از ديدگاه امام(ع) موضوعيت نداشته و بهعنوان مصداق تأخير انداختن مغرب محسوب مىشده است و ازآنجا كه مراد از «مسّوابالمغرب»، به دليل عدم انضباط آن، استحباب تأخير يا احتياط است، تعبير «امرت» در روايت مورد نظر نيز حمل بر استحباب، يا احتياط مىشود. قابليت حمل اين روايت بر استحباب كه در كلام برخى بزرگان بدان تصريح شده است 1، مىتواند ريشه در اين قراين داشته باشد.
بنابراين علاوهبر ضعف سند، دلالت روايت نيز بر لزوم ذهاب حمره مشرقيه در تحقق غروب مخدوش است. در اينجا ذكر دو نكته ضرورى است:
نكته اول
برخى از قائلان استتار، براى نقد قول ذهاب حمره، به مقايسه بين طلوع و غروب استناد كردهاند؛ با اين توضيح كه اگر وجود حمره در ناحيه مشرق دليل عدم غروب شمس باشد، وجود حمره مغربيه نيز بيانگر طلوع شمس است؛ با اينكه كسى چنين قولى را قائل نشده است.
مرحوم وحيد بهبهانى مىفرمايد:
اشكال ديگر اينكه اعتباراً فرقى بين طلوع و غروب شمس نيست. پس اگر وجود حمره مشرقيه دليل بر عدم غروب شمس و بقا در سطح زمين باشد، بدون هيچ تفاوتى،