26وى در ادامه گفته است، قيد «وجوب پيروى از امام بر عموم امت»، كسانى چون قاضى - كه امام او را به رهبرى ناحيهاى منصوب مىكند - و مجتهد را از تعريف خارج مىسازد، زيرا وجوب اطاعت از آنان، عموميت ندارد.
شش - ابن خلدون نيز امامت را چنين تعريف كرده است: «الامامة خلافة عن صاحب الشرع في حراسة الدين و سياسة الدنيا» 1؛ «امامت، جانشينى صاحب شريعت در حفظ دين و تدبير امور دنيوى مردم است». وى پس از اين تعريف گفته است:
اين منصب، هم خلافت ناميده مىشود و هم امامت؛ چنانكه كسى كه عهدهدار آن مىگردد، خليفه و امام نام دارد و از آن جهت كه از او پيروى مىشود، امام ناميده مىشود. از اين رو مانند امام جماعت است و براى تمايز آن از امام در نماز، آن را «امامت كبرى» ناميدهاند و از آن جهت كه امام، جانشين پيامبر در امت اوست، وى را خليفه مىنامند؛ گاهى به صورت مطلق و گاهى به صورت «خليفه رسول الله».
در اينكه آيا مىتوان او را «خليفه خداوند» ناميد، دو قول است: عدهاى آن را جايز دانستهاند؛ زيرا خداوند، انسان را خليفه خود در زمين دانسته و فرموده است: إِنِّي جٰاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً (بقره: 30) و نيز فرموده است: وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلاٰئِفَ الْأَرْضِ (انعام: 165)؛ ولى اكثريت متكلمان آن را نپذيرفتهاند؛ زيرا خلافت در آيات يادشده، مربوط به خلافت مورد بحث در امامت نيست. دليل ديگر اينكه خلافت از جانب كسى است كه غايب است و در مورد كسى كه حاضر است، بهكار نمىرود. ابوبكر نيز وقتى از او بهعنوان «خليفة الله» ياد شد، از آن نهى كرد و گفت: من خليفه رسول الله هستم، نه خليفة الله. 2
هفت - سعدالدين تفتازانى، يكى ديگر از متكلمان اهلسنت مىگويد: «الامامة رئاسة عامة في امر الدنيا و الدين خلافة عن النبي» 3؛ «امامت، رهبرى عمومى و فراگير امت اسلامى