388 شجاع و قهرمان دلير! تو كيستى؟» آن زن گفت: «اى ابوسليمان من همسرت امتميم هستم. من آن كلاه مبارك را برايت آوردهام تا بهواسطه آن بر دشمنانت پيروز شوى. به خدا سوگند كه فقط براى اين امر مقدر، آن را فراموش كرده بودم». سپس كلاه را به خالد داد و از موهاى رسولخدا(ص) [كه در جلوى كلاه قرار داشت] نورى همچون برق جهيد.
واقدى مىنويسد:
به جان رسول خدا سوگند! هرگاه خالد اين قلنسوه (كلاه) را بر سر خود مىگذاشت و به روميان حمله مىكرد، همه آنها را در هم مىكوبيد و [در پى آن] مسلمانان يورش بزرگى را انجام مىدادند... 1
7. سوگند عامربن ربيعه به جان رسول خدا(ص)
واقدى جايى ديگر آورده است:
... سپس امير ابوعبيده و مسلمانان حمله را شروع كردند. عامربن ربيعه مىگويد: به جان رسول خدا سوگند كه ما در يك قدمى دشمن بوديم كه آنان برگشتند و فرار كردند... 2
8. سوگند خالدبن وليد به جان رسول خدا(ص)
واقدى مىنويسد:
...آنان به ابوعبيده و خالدبن وليد مراجعه كردند و اين دو را از