269عمر [از شهر] خارج شد تا با توسل به عباسبن عبدالمطلب درخواست باران كند و گفت: «خدايا! ما بهواسطه عموى پيامبرت و نياكان آن حضرت و مردان بزرگ ايشان، به پيشگاه تو تقرب مىجوييم. تو خود فرمودى: وَ أَمَّا الْجِدٰارُ فَكٰانَ لِغُلاٰمَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَ كٰانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُمٰا وَ كٰانَ أَبُوهُمٰا صٰالِحاً . 1 تو آن دو را به دليل صالح بودن پدرشان حفظ كردى. خدايا! بهخاطر عموى پيامبرت، ما را حفظ كن. ما بهواسطه او به تو پناه آوردهايم و خواستار شفاعت و استغفاريم». سپس رو به مردم كرد و گفت: «[خداوند مىفرمايد]: يُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرٰاراً وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنّٰاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهٰاراً» . 2 راوى مىگويد: «ديدم كه عمر سخن را طولانى كرد و عباس نيز چشمانش گريان بود و انگشت سبابهاش بر سينه وى حركت مىكرد...». 3