144جز او نيست، از وى دستگيرى مىكند و از ترس بزرگ در روز قيامت امان مىدهد و از سرانجام بد حفظ مىكند.
اشك خواهى رحم كن بر اشكبار
رحم خواهى بر ضعيفان رحم آر
هيچ وقت مانند آن روز كلافه نشده بود. پس از نماز ظهر، در آن هواى گرم به كاروان برمىگشت. عجله داشت كه زودتر به ناهار برسد. در ميان راه دو ايرانى را ديد كه خسته و ناتوان به دنبال كاروان خود مىگردند، ولى آن را پيدا نمىكنند. با ديدن او خوشحال شدند و گفتند: «اون ايرانيه! لابد چون خودش اين طرفهاست، كاروان ما رو هم مىشناسه». حاجى: «سلام عليكم، قبول باشد. ما آدرس كاروانمان را گم كردهايم. اين كاروان شماره ...، از بابل كجاست؟
او گفت: «نمىدونم».
سپس به راهش ادامه داد و رفت. آن دو هم، هاج و واج ماندند كه اى بىانصاف! حداقل لحظهاى صبركن، توضيحى، اشارهاى... وقتى تو ندانى يا نگويى، پس از اين عربها بپرسيم؟».
ولى او سرش را پايين انداخته بود و عرقريزان و شتابان پيش مىرفت. يك مرتبه متوجه شد كه منطقه برايش ناآشناست. با خود گفت: «نكند گم شده باشم يا خيابان را به اشتباه آمده باشم؟».
همينطور بود. لحظهاى ايستاد. كسى نبود كه از او آدرسى بپرسد. خيلى دوست داشت كه در اين هواى گرم كه اميدى به يافتن سريع كاروان نداشت، او را كمك كنند. يكى دو كوچه اين طرف و آن طرف رفت؛ اما مأيوستر شد. تا به حال اينجا نيامده بود. جوانى ايرانى را ديد كه مىآمد. با خوشحالى مقابل او رفت و گفت:
«ببخشيد! كاروان... كجاست؟».