93أبولهب نيز در آن جمع بودند. هنگامى كه ميهمانها گرد آمدند، پيامبر فرمود: «غذا را بياور». آوردم. نخست رسول خدا(ص) قطعهاى از گوشت با دندانهاى خود پاره كرد و پيرامون ظرف غذا قرار داد؛ سپس فرمود: «با نام خدا شروع كنيد». همه مهمانان غذا خوردند و سير شدند؛ اما تنها به اندازۀ جاى دستشان، ظرف از غذا خالى شده بود. قسم به خدايى كه جان على در دست اوست [ آن غذا فقط براى] يك نفر از آن جمع بس بود، اما به معجزه پيامبر همه را سير كرد. پيامبر بعد از خوردن غذا فرمودند: «شير را هم بياور تا بنوشند». كاسۀ شير را آوردم [و] همه [ازآن] سير نوشيدند. قسم به خدا كه [آن شير تنها براى] يك نفر از آنان بس بود. آنگاه كه پيامبر(ص) خواست سخن بگويد، ابولهب زودتر از او سخن آغاز كرد و گفت: «ميزبان شما را سخت جادو كرد». جمع متفرق شد و رسول خدا(ص) با آنان سخن نگفت. فرداى آن روز پيامبر(ص) فرمود: «اى على اين مرد قبل از من گفت آنچه را كه شنيدى و از اينرو، قبل از آنكه با آنان سخن بگويم، پراكنده شدند. همچون غذاى ديروز، خوراكى تهيه كن و آنان را دوباره دعوت كن». من نيز دستور را اجرا كردم و آنان را گرد آوردم. پيامبر(ص) فرمود: «غذا را بياور». غذا را آوردم. حضرت قبل از شروع ديگران به خوردن، عمل ديروز را انجام داد. آنگاه همه غذا خوردند و سير شدند. سپس فرمود: «شير هم بياور». كاسه شير را آوردم. همه سير نوشيدند. بعد پيامبر سخن آغاز كرد و فرمود: «اى فرزندان عبدالمطلب به خدا سوگند جوانى را در عرب سراغ ندارم كه براى قومش چيزى آورده باشد بهتر از آنچه من [براى شما] آوردهام؛ من خير دنيا و آخرت را براى شما آوردهام. خدا به من فرمان داد كه شما را به سوى او دعوت كنم، كدام يك از شما مرا بر اين امر كمك مىكند تا برادر و وصى و جانشين من باشد». همه از اين كار به سختى خوددارى كردند. با اينكه سنّ من از همه آنان كمتر و از نظر جسمى از آنان ضعيفتر بودم، [به او] گفتم اى پيامبر شما را بر اين كار كمك مىكنم. پيامبر گردن مرا گرفت و فرمود: «اين است برادر و وصى و جانشين من ميان شما». از او بشنويد و او را اطاعت كنيد. آنان برخاستند و به پيامبر خنديدند و به ابوطالب
گفتند به تو دستور داد كه از پسرت بشنوى و او را اطاعت كنى.