52بهانهجويى معاويه براى مخالفت با على(ع) آن را به ياد آورده باشد. بلكه شايد شدت بغض و كينه او درباره على(ع) تنها سبب پيدايى اينگونه از احاديث بوده باشد ( مٰا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ). (قلم: 36)
براى نمونه، او در همين حديث «صلاة ابوبكر» درباره دو نفرى كه پيامبر را به مسجد بردند، نام عباس را مىآورد، اما نام على(ع) را به زبان نمىآورد؛ چنانكه ابنعباس به عبيدالله مىگويد آن فرد على(ع) بوده است. 1 همين واكنشهاى روانى، در ساعات آخر عمر پيامبر(ص) به اوج رسيد؛ چنانكه مىگويد: آنگاه كه بيمارى پيامبر(ص) شديد شد، به عبدالرحمنبن ابوبكر فرمود: «كِتف يا لوحى برايم بياور تا براى ابوبكر چيزى بنويسم تا دربارهاش اختلاف نكنند». عبدالرحمان تصميم گرفت آن را بياورد، اما پيامبر(ص) فرمود: «اى ابوبكر خدا و مؤمنان از اختلاف درباره تو خوددارى مىكنند». 2 همچنين مىگويد پيامبر در مرض موت بود كه بلال آمد تا اذان بگويد و پيامبر نماز بخوانند، اما ايشان فرمود «به ابوبكر بگوييد با مردم نماز بخواند» 3 يا مىگويد كه روح پيامبر(ص) در حالى قبض شد كه سرش بالاى سينهام بود. 4
گفتنى است هنگامى كه پيامبر(ص) فرمان داد على(ع) را نزد او بخوانند، فرمانش را نشنيدند، بلكه به او پيشنهاد كردند كه ابوبكر و عمر را نزدش بياورند. ابنعباس مىگويد:
پيامبر(ص) در مرض موت خود در منزل عايشه بود كه فرمود: «على(ع) را نزد من بياوريد!» عايشه گفت: «ابوبكر را نزدت بياوريم؟» آن حضرت فرمود: «على(ع) را بخوانيد!» حفصه گفت: «اى پيامبر! عمر را نزدت بخوانيم؟» فرمود: «على(ع) را بخوانيد!» أم الفضل گفت: «اى پيامبر! عباس را نزدت بخوانيم؟» فرمود: «على(ع) را بخوانيد! آنگاه كه ابوبكر و عمر و عباس جمع شدند، پيامبر(ص) سر برداشت و على(ع) را نديد و سكوت كرد». عمر گفت: «از نزد پيامبر(ص) برخيزيد». 5