117شده باشد، از گستره مقام پادشاهى فزونتر است. مقام كسى كه پيغمبر او را جانشين و خليفۀ خود مىخواند نيز چنين است. البته اين دو معنا (امير و سيد) در حديث غدير، جز بر عالىترين مراتب امارت و سيادت يا گستردهترين چارچوب معنايى آنها تطبيقپذير نيست؛ زيرا اراده هر يك از آن 27 معنا بدون مطابقت با اين دو معنا صحيح نخواهد بود. پس بدون توجه به معناى «اولويت» در مولى، آن را يا در معناى سيد يا ولى (امير و سلطان) بايد به كار گرفت؛ يعنى اراده معانى ديگرى جز اين دو، صحيح نخواهد بود.
ارادۀ معناى نخست (رب) به كفر مىانجامد؛ زيرا جز خداى بزرگ، پروردگارى براى عالميان نيست. ارادۀ معانى دوم تا چهارم نيز با واقع ناسازگار است؛ زيرا اگر پيغمبر(ص) داراى برادر مىبود، عموى فرزندان برادرش بود و حضرت على(ع)، نه عموى آنان و نه پسرعموى آنان، بلكه مىبايست پسرعموى پدرشان مىبود. اما حضرت رسول(ص) فرزند عبدالله و حضرت على(ع)، فرزند برادر عبدالله (ابوطالب) بوده است.
از سوى ديگر هر يك از آن دو بزرگوار مادرى داشت و در نسب مادرى با يكديگر متفاوت بودند. بنابراين، دايى هر يك از آن دو با دايى ديگرى مغاير بوده است و معناى پنجم نيز با واقع ناسازگار مىنمايد؛ يعنى على(ع) خواهرزادۀ دايى پيغمبر نبوده و كسى كه پيغمبر(ص) او را آزاد كرده، باز آزاد شدۀ على(ع) نبوده است؛ پس معناى ششم نيز درست نيست.
آن دو بزرگوار هر يك سرور و آقاى آزادمردان، از آغاز تا پايان، بودند و بنابراين، هيچ يك از آن دو آزادشده كسى نبودند؛ پس معناى هفتم نيز نادرست است.
نسبت بندگى و بردگى نيز به هريك از آن دو دور از واقعيت و از اينرو، معناى هشتم هم منتفى است.
على(ع) مالك بردگان مملوك پيغمبر(ص) نبود. بنابراين، معناى نهم نيز درست نيست.
پيغمبر(ص) پيرو كسى (جز خداى عزوجل) نبود؛ پس اين سخن بىمعناست كه هركس كه من پيرو اويم، على پيرو اوست؛ يعنى معناى دهم نيز درست نيست.