495
حسن ختام
هر نفس از جناب دوست مىرسدم بشارتى
سوى وصال خويشتن مىكندم اشارتى
كعبه من جمال او، مىكنمش به دل طواف
اهل صفا كنند سعى بهر چنين زيارتى
در عرفات عشق او هست متاع جان بسى
از عرب ملاحتش منتظرند غارتى
ذبح منا كنيم ما تا ببريم از او لقا
نيست براى عاشقان بهتر از اين تجارتى
سنگ به ديو مىزنم حلق هواش مىبُرم
در حرم مشاعرم تا نكند جسارتى
غسل كنم زآب چشم پاك شوم زآز و خشم
چون به حرم نهم قدم تا نكنم طهارتى
سنگ، سياه شد ز آه در غم حضرت اله
برد به درگهش پناه منتظر زيارتى
زمزم از اشك اولياست، شورى او بدين گواست
بر در حق بريز اشك تا ببرى تضارتى 1
اى كه گناه كردهاى نامه سياه كردهاى
دامن زندهاى بگير تا كند استجارتى
كعبه دل طواف كن، سينه به مهر صاف كن
نيست دل خراب را خوشتر از اين عمارتى
كرد خليل حق مقام بر در كعبه، منتظر
ج
تا رسد از ولادت شير خدا بشارتى
دوست درآيد از درم در قدمش رود سرم
بهر چنين شهادتى، كى كنم استخارتى؟
در ره كعبه دلى زخمى اگر رسد به تن
سود روان بُود، چه غم تن كشد ار خسارتى 2
«فيض كاشانى»