420 بازتاب يافته و شرمندگى بنده را در پى داشته است، شنيدنى است. نمونهاى از آن را «عطار» در «تذكرۀ الاولياء» چنين آورده است:
نقل است كه جوانى، مفسد در همسايگى مالك دينار بود و مالك، پيوسته از او مىرنجيد، و صبر مىكرد تا ديگرى گويد. تا اينكه روزى جمعى از دست او شكايت به پيش مالك بردند. مالك برخاست و پيش او رفت. و جوان سخت جبّار بود، مالك را گفت: «من از نزديكان سلطان هستم. هيچ كس را زهره آن نبوَد مرا دفع كند». مالك گفت: «مىرويم پيش سلطان، و به سلطان مىگوييم». جوان گفت: «سلطان، رضاى مرا فرو نگذارد، و به هرچه من كنم و گويم، راضى باشد». مالك گفت: «اگر با سلطان نتوان گفت با [خداوند] رحمان توان گفت». جوان گفت: «او كريمتر از آن است كه مرا بگيرد». مالك گفت: «از پاسخ او درماندم و از پيش او برفتم». روزى چند برآمد. فساد او از حد بگذشت. ديگر بار مردمان به شكايت برخاستند و پيش من آمدند. عزم كردم تا او را ادب كنم. در راه آوازى شنيدم: «دست از دوست ما باز دار!». تعجب كردم و پيش جوان رفتم. گفت: «باز اينجا آمدى؟!» گفتم: «اين بار آمدهام تا خبر كنم كه آوازى چنين شنيدهام». جوان چون اين را بشنيد گفت: «چون چنين است، هرچه دارم براى او بدهم و هرچه رضاى دوست است، آن را طلب كنم و مىدانم كه رضاى دوست در طاعت اوست. توبه كردم كه دگر در وى عاصى نشوم».
پس هرچه داشت - از مال و مِلك - بداد و روى به راه نهاد و هرگز كسى او را باز نديد. مالك گفت: بعد از مدتى او را به مكّه ديدم، چون خلالى شده و جان به لب رسيده، مىگفت: «او گفته است كه دوست ماست، رفتم بر در دوست». اين بگفت و جان بداد. 1