419هر دو با هم داخل بهشت مىشوند. مالك گويد: من آمدم و خواب خود را براى او نقل كردم. همينكه اين مژده را شنيد، روح او از بدنش مفارقت كرد. من او را غسل دادم و كفن كردم. سپس بر او نماز خواندم و دفنش كردم. 1
حكايت
گويند درويشى ژندهپوش، اراده رفتن به دربار پادشاه داشت. او را گفتند: اين لباس كهنه و چركين، از تن بركن و لباس نو بپوش كه اين، مناسب مجلس سلطان نيست. درويش گفت: چه كنم كه لباسى غير از اين ندارم! با لباس پاره و چركين به دربار شاهان رفتن، عيب نيست. اما عيب و ننگ آن است كه با همان لباس پاره و چركين، از خانه سلطان بيرون آيى كه اين عمل، سزاوار شأن شاهان نيست. 2
حكايت
نقل است كه چون «مالك دينار» از دنيا رفت، بزرگى او را به خواب ديد به او گفت: خداى عزوجل با تو چه كرد؟ گفت: در حالى با خدا روبهرو شدم كه غرق گناه بودم، اما به سبب گمان نيك كه به خدا داشتم، همه را محو كرد. 3
نكته
هر اندازه شخص نسبت به رحمت و كرَم پروردگار شناخت بيشترى داشته باشد، و از مهربانى و گذشت آفريدگار نسبت به بندگان گنهكارش آگاهى بيشترى داشته باشد، خوشگمانى او درباره خداوند بيشتر، و اميدش نسبت به پروردگار افزونتر خواهد شد. دراينباره حكايتهايى كه در آن، مهرورزى و عفو پروردگار نسبت به بنده گنهكارش