375و روى زمين باتكبر راه مرو تو نمىتوانى زمين را بشكافى، و طول قامتت هرگز به كوهها نمىرسد. 1
عمرو بن شيبه مىگويد:
من بين صفا و مروه، مردى را ديدم كه سوار بر اسبى شده است و اطراف او را غلامانى گرفتهاند و مردم را كنار مىزنند تا او سعى بين صفا و مروه را انجام دهد. مدتها از اين واقعه گذشت و من به شهر بغداد رفتم. در يكى از روزهاى اقامتم در بغداد، بر روى پل معروف شهر، راه مىرفتم كه مردى را ديدم كه لباسهاى مندرس پوشيده و پابرهنه است و موهاى آشفته و بلندى دارد. به او نگاه كردم و در صورت او خيره شدم. او به من گفت: چرا به من نگاه مىكنى؟ گفتم: تو را شبيه مردى ديدم كه در مكه بين صفا و مروه او را ديدم كه با تفاخر و سوار بر مركب حركت مىكرد و... . آن شخص ژوليده گفت: من همان مردى هستم كه در مكه او را ديدهاى! گفتم: چرا به اين وضع درآمدى؟ گفت: در آنجا كه همه مردم در برابر خدا متواضع هستند (در مسعى)، من تكبر ورزيدم و تفاخر كردم. در اينجا كه مردم رفعت مقام دارند و هركس براى خود شخصيت و شغل و زندگى آبرومندى دارد، خداوند مرا ذليل كرد و بر زمين زد. 2
«يكى از صاحبمنصبان شاه عباس، در سالى، سفر مكه نمود و در سعى، هروله [را] كه مستحب بود به عمل نياورد. چون به اصفهان بازگشت، كيفيت هروله كردن او به شاه عباس رسيد. او را احضار نموده و گفت: در كار خانه خدايى تأنف 3 و استنكاف و استكبار مىورزى و هروله نمىكنى؟ پس امر كرد كه تَبَرزين 4 بر دوشش گذاشتند و