327و نيز محمد بن احمد انصارى نيز مىگويد:
كنار مستجار بودم. گروهى از مردان، حدود سى نفر، نيز بودند. هيچ يك از آنان جز محمدبن قاسم علوى مخلص (شيعه) نبودند. درحالىكه ما در اين شرايط در روز ششم ذيحجه سال 293 بوديم، جوانى از طواف بيرون آمد كه دو جامه احرام بر تن داشت و كفشهايش در دستش بود. چون او را ديديم از هيبت او همه ما بدون استثنا برخاستيم. او بر ما سلام كرد و ميان ما نشست و ما اطراف او بوديم. سپس به راست و چپ نگاه كرد و گفت: «آيا مىدانيد امام صادق(ع) در دعاى الحاح چه مىگفت؟» گفتيم: «نه، چه مىگفت؟» فرمود: مىگفت: «
اللهم إنّي أسألك باسمك الذي به تقوم السماء و الارض... ». سپس برخاست و وارد طواف شد. با برخاستن او ما نيز برخاستيم تا آنكه برگشت. يادمان رفت كه بپرسيم او كيست. تا فردا همان وقت كه باز از طواف بيرون آمد و به طرف ما آمد. مثل ديروز براى او برخاستيم و در جاى خود ميان ما نشست. نگاهى به راست و چپ كرد و گفت: «آيا مىدانيد اميرالمؤمنين(ع) پس از نماز واجب چه مىگفت؟» گفتيم: «نه، چه مىگفت». فرمود: «چنين مىگفت: «
الَيكَ رُفِعَتِ الاَصواتُ وَ دُعِيَتِ الدَّعَواتُ وَ لَكَ عَنَتِ الوُجُوه.. .». آنگاه پس از اين دعا به راست و چپ نگريست گفت: «آيا مىدانيد اميرالمؤمنين در سجده شكر چه مىگفت؟» گفتيم: «نه، چه مىگفت؟» فرمود: «چنين مىگفت: «
يا مَنْ لايزيدُهُ كَثْرَةُ العَطاءِ الا سَعَةً وَ عَطاءً... » و برخاست و وارد طواف شد. با برخاستن او ما نيز برخاستيم. فردا در همان وقت باز آمد. ما مثل گذشته براى آمدنش برخاستيم. ميان ما نشست و نگاهى به راست و چپ افكند و فرمود: «امام زينالعابدين(ع) در سجدهاش در همينجا -و با دستش اشاره به حجر، زير ناودان كرد و فرمود- مىگفت: «
عُبَيدُكَ بِفِنائِكَ، مِسكينُكَ بفِنائِكَ، فَقيرُكَ بِفِنائِكَ، سائِلُكَ بِفِنائِكَ، يَسأَلُكَ ما لا يَقدِرُ عليهِ غَيرُكَ ». سپس به راست و چپ نگاه كرد و از ميان ما