276بايد به ذوالحليفه بيايد و تمام آن درجهها، لباسها، آرايهها، پيرايهها، رنگها و نشانهها و علائمى را كه در جامعه و زندگى به خودش بسته بود و به وسيله لباس و آرايش و انگشتر و طرز زدن مو و طرز زدن ريش و طرز لباس و مد لباس و رنگ لباس و بعد اتومبيل و بعد خانه و بعد دكوراسيون و بعد طرز راه رفتن - با همه اين وسائل - مىخواسته بگويد «من» غير از همه هستم، مىريزد، همه ريخته مىشود. در آنجا آدم براى اولين بار مىبيند «من» را كه مىريزد. «من» عبارت است از مجموعه خصوصياتى كه من را از ديگران ممتاز مىكند، جدا مىكند. همه اين خصوصيات را در ذوالحليفه ريختيم و همه در يك لباس حركت مىكنيم. در اينجا «من»ها همه تراشيده شده، همه يكرنگ شده و همه درجهها از آدم گرفته شده [است و] به هيچ وجه نمىتواند نشان بدهد كه «من» غير از همه هستم، بلكه «خود»ش را گم مىكند و بعد، از همان اول، وقتى اين فرد - اين جويبار ريز و كوچك - درست مثل جويبارى كه وارد گرداب مىشود و مىچرخد، به دور كعبه مىچرخد، ديگر فرد وجود ندارد. و هرچه هست «ما» هست. 1
«بارى بىگمان حج، تربيتى است الهى، حداقل يكبار در همه عمر؛ براى همه عمر، تا ما دائم در نماز باشيم و همواره و هميشه در حال احرام حقيقى بمانيم؛ يعنى مرتكب حرام نشويم و حريم محرمات الهى را رعايت كنيم و خود را به اعتبار نام و عنوانى كه پيدا كردهايم و خانهاى كه ساختهايم و جامه گرانبهايى كه پوشيدهايم و قدرتى كه يافتهايم، از بندگان ديگر خداوند، جدا نمانيم و احساس فخر و غرور و تكبر نكنيم و بدانيم كه هريك از ما، قطرهاى هستيم مانند ديگر قطرهها كه بنده خداونديم و بايد به آن قطرهها بپيونديم تا اقيانوس شويم». 2